متن آهنگ

» متن مداحی شب چهارم محرم 97 مجید بنی فاطمه


متن مداحی شب چهارم محرم ۹۷ مجید بنی فاطمه

محتوا مداحی شب چهارم محرم ۹۷ به همراه موزیک

متن آهنگ شب چهارم محرم 97 مجید بنی فاطمه

Text Monody Majid Banifateme Called Shabe Chaharom Moharram 97

مجید بنی فاطمه به نام شب چهارم محرم ۹۷

گاه لیلایی و گهی مجنون

گاه مجنونم و گهی لیلا

گاه خورشید و گاه آیینه

روبرویه همیم در همه جا

ای طلوع همیشه ی قلبم

با تو خورشید عالمینم من

تو حسینی ولی گهی زینب

گاه زینب گهی حسینم من

وقت سجاده وقت نافله ها

لبمان نذر نامه ی یک دیگر

دو کبوتر در این حوالیه عشق

بر سر پشت بام یکدیگر

من و تو آیه های تقدیریم

من و تو همدلیم و هم دردیم

خواب بر چشمان نمی امد

تا که بر هم دعا نمیکردیم

دل ندارم تو را نذاره کنم

در غروبی که حبیب شدی

تکیه بر نیزه ی شکسته زدی

این همه بی کس و غریب شدی

کاش اینجا اجازه میدادی

تا برایه تو چاره میکردم

این گریبان اشتیاقم را

پیش چشم تو پاره میکردم

همه از خیمه ها سفر کردند

همه در خون خویش قوته ورند

همه پیشت فدا شدند اما

کودکانم هنوز منتظرند

داداش آن دمی که ممانعت کردی

هلال نگاه من غم شد

از بلا و غم مصیبت تو

انقدر سهم خواهرت کم شد

کودکان اگر چه ناقابل

ولی از بادیه غمت مستند

ان دو بالی که حق به جعفر داد

به خدا کودکان من هستند

خنده ها با نگاه غمگینت

اذن پرواز بالاشان باشد

اذن میدان بده به ان ها تا شیر مادر هلالشان باشد

بچه ها رو موهاشون رو شونه کرد

اورد تویه خیمه ای باهاشون حرف زد

هی به بچه هاش میگفت عزیزایه من

میخوام رویه مادرتون رو سفید کنید

من که زنم نمیتونم برم وس میدونم

اگه داداشم اجازه میداد خودم میرفتم وسط میدان شمشیر میزدم

همون کاری که مادرم کرد بینه در و دیوار پهلوشو شکشتند

اما خودش رو رسون وسط کوچه

شما نوه هایه علیید شماها نوه هایه فاطمه اید

یه کاری کنید خجالت مادرم رو نکشم

برید سراغ دایی اذن میدان بگیرید

دو تا اقا زاده انقدر مودب سرشون رو پاییین انداختند

دایی جان مارو مادر فرستاده

دایی جان نمیتونیم ببینیم شما انقدر غریبید

اجازه بده مام مثه علی اکبر میدان بریم

حضرت یه نگاهی کرد

دست رو سر وصورتشون کشید

خدا برا مادرتون حفظتون کنه

عزیزایه من شما بیاد مراقب ماردتون باشید

زینب منتظر الان جواب حسین چیه

یه وقت دید بچه ها دارند گریه می کنند

چی شده بچه هایه ما پسرایه گله من

صدا زد دایی اجاز نداد

فرمود شما مراقب مادرتون باشید

تا این حرف و شنید زینب خودش و از خیمه بیرون زد

اومد جلو گفت حسین جان مادرت بذار بچه هامو فدات کنم

گفت خواهر شاید باباشون منتظر باشه

صدا زد اقا وقتی از مدینه بیرون میزدیم عبدالله جعفر به من گفت زینب یادت باشه

هر جا دیدی میخواستند مقابله حسین وایستند بچه هامو میدان ببر

من روضم همین دیگه برات روضه نمیخونم امشب خسته ای ها

اما اونی که اهلشه میدونه ها زنا بلدند برا بچه هایه زینب گریه کنند یا نه

همچی که اذن میدان گرفتند هی میزد رو شونه ی دو تا اقا زاده هاش

میگفت برید انتقام مادرمون رو بگیرید

برید انتقام بابامون علیرم بگیرید

اگه شد بگید شما پسرایه زینبید

به خدا دشمن همه جا کم اورد

میگفت هر جا میبینی زینب کنار حسینه

حتی تو گودال

بچه ها رو فرستاد میدان

اما یه وقت دیدن زینب تو خیمه نشسته

صدایه تکبیر میاد

یکی میگه باریک الله محمد

همه دارند تبریک میگند

چون به قدری قشنگ شمشیر میزدند

یه وقت شنیدن صدایه ناله ی حسین بلند شد

این دو تا اقا زاده رو زمین افتادند

صدا زدند دایی بیا

یا ابا عبداالله

زنا یه وقت نگاه کردند

گفتند از صبح هر کی رو زمین افتاد

بعد حسین زینب بیرون زد

اما چرا زینب نیست

یکی گفت زینب  رو خیمست

هی طیر لب میگه خودمم فدایه حسین

بچه هامم فدایه حسین

گذشت وقتی برگشتند مدینه

بشیر خبر اورد

یه وقت دیدند عبدالله اومد

گفت خانومم زینب رو میخوام

گفتند جناب عبدالله این محفل زینبه

همچی که پرده رو کنار زد روشو برگردوند

گفت ببخشید میشه بگید خانومم زینب کجاست

گوشه ی محفل نالش بلند شد

عبدالله حق داری زینب رو نشناسی

خانوم چرا انقد پیر شدی شکسته شدی

عبدالله اخه اون چیزی که من دیدم تو ندیدی

مگه چی دید عبدالله

او می برید و من میبریدم

او از حسین سر

من از حسین دل

به این پست امتیاز دهید.

امتیاز دهید

پسندیدم۰نپسندیدم۰

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.